تبليغاتX
روی جاده خودم

جعبه را جلوی کتابخانه می‌گذارم و شروع به چیدن کتاب‌ها می‌کنم. اثاث‌کشی هم چیز جالبی است . تمام زندگی را از جایی جمع می‌کنی و در جایی جدید دوباره پهن‌اش می‌کنی و در این جابه‌جایی مجبوری از بعضی چیزها دل بکنی و بگذاری همان جا بماند. کتاب‌ها را سرسری نگاه می‌کنم و جملاتی که زیرشان خط کشیده‌ام خود نمایی می‌کنند و مجبورم می‌کنند چند باری بخوانمشان. اما کتاب‌هایی که هدیه گرفته‌ام حکایت دیگری دارند. اول کتاب را می‌خوانم و چند ثانیه دست از کار می‌کشم و فکر می‌کنم. نتیجه این فکر گاهی خنده است و بی‌خیالی، گاهی تلفیقی از عصبانیت و حسی کهنه که هنوز برایش اسمی پیدا نکردم. اما هر چه هست گاهی خوب است و گاهی بد.گاهی هم چند ثانیه سکوت به احترام خودم! کتاب‌ها را می‌چینم و می‌رسم به روزنوشت‌هایی که در سه سال اخیر نوشته‌ام.با روزهایی که خوب بودم و حال خوشی داشتم شروع شده، اما بعد نوشته‌هایم نامرتب شده و هفته‌ایی، گاهی هم ماهی فقط یک صفحه. یادم می‌آید که آن روزها خوش نبودم ، بد بودم! به معنای واقعی کلمه بد بودم و بی حوصله و شاید کمی هم افسرده... دفتر را نگه می‌دارم و ترجبح می‌دهم در جعبه نباشد.

 دراز می‌کشم و به سقف نگاه می‌کنم و باز تمام آنچه خوانده‌ام در ذهنم مرور می‌شود.روزنوشت‌ها،تقدیمی‌های اول کتاب و خاطرات کوچک و پراکنده‌ایی که فراموش شده بودند. به صندوق سبز ورودی خانه‌مان که یک سالی می‌شود زردش کرده‌اند. به آن غروب سرد پاییزی زیر پل کریمخان، به کلاس زبان دانشگاه و دل دل کردن‌های من برای رسیدن عقربه ساعت به 2 و...

راستی تمام اینها برای چند سال پیش بود!؟ انگار که ده سالی می‌گذرد از آن روزهای پرماجرا و آیدای 18 ساله‌ی ساده دل... تنها چیزی که خوب یادم مانده صدای ابی است که تمام سکوت من را پر می‌کرد و زمزمه‌های من " همین امشب فقط ،همین امشب فقط هم بغض من باش" و اشک‌هایی که می‌ریختم. به آن اشک‌ها احترام می‌گذارم و میدانم چقدر شفاف بودند اما امروز می‌دانم که زیادی ساده دل و کوچک بودم و به قول دوستی احمق!

هوس می‌کنم کمی ابی گوش کنم و آن ترانه‌ایی که دیوانه‌ام می‌کند هنوز " طلوع کن طلوع کن در این ستاره مردگی که از تو تازه می‌شود این خلوت سرخوردگی /طلوع کن طلوع کن که بودنم تازه کنی دست مرا بگیری با بوسه اندازه کنی /آینه پر می‌شود از جوانی خاطره ها .... تن تو و شرم من و خاموشی پنجره ها . طلوع طلوع کن از تو به پایان می‌رسم..."

بلند می‌شوم به این خانه نیمه خالی و بهم ریخته نگاهی می‌اندازم. دوباره می‌شوم همانی که امروز هستم.  بی‌خیال دیروزها و دنبال ماجرا و تجربه‌ها و کشف‌های تازه و هیجان انگیزتر...

می‌دانم که نه به این خانه تعلق خاطری دارم و نه به خانه جدید تعلق خاطری پیدا خواهم کرد. نه از داشته‌های امروزم خردسندم و نه از نداشته‌ها غمگین...زندگی است دیگر، می‌گذرد...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 16:26 توسط آيدا عزتي |

چندان رابطه‌هایی را که روی مانیفست " تا هستی،هستم" شکل می‌گیرد و صرفا از روی عادت و ترس از تنهایی، ادامه پیدا می‌کنند را نمی‌پسندم و جسارت "نخواستن" و "نه" گفتن را بیشتر دوست دارم. جایی که "تو" تصمیم می‌گیری زندگی و رابطه‌ات را به کدام جهت بچرخانی و با که بیشتر معاشرت کنی و چه کسی را موقت یا دائم از زندگی‌ات دور کنی. این کار به من نوعی ، احساس "زنده" و "موثر" بودن می‌دهد. اما درست به اندازه لذتی که از "نه" گفتن می‌برم از نه شنیدن می‌ترسم. از اینکه من چیزی را بخواهم و جوابش "نه" باشد. اینکه دیگری خواسته‌ام را نخواهد در مواقع حاد! می‌تواند من را ویران کند. اما یادگرفتم که "نه" گفتن هم راه و روشی دارد. راه و روشی که رعایت کردنش حداقل می‌تواند خودم را از کینه و دلخوری در امان نگه دارد و روزگار مجبورم نکند به پرداخت تاوانی سنگین برای یک لحظه بی‌احتیاطی و بی‌حواسی.

 

* دیگر روزهای نبودت را نمی‌شمارم که هر چه این روزها می‌گذرد و هوا رو به سردی می‌رود بیشتر دلتنگ و نگرانت می‌شوم و وقتی تو را تصویر می‌کنم در اتاقی کوچک و نمور، سرگیجه می‌گیرم از این حجم غیر قابل تصور بی‌عدالتی. اما خوب می‌دانم که تو آرامی و زیر لب قرآن می‌خوانی...

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:33 توسط آيدا عزتي |

  اسم‌ها را یکی یکی به زبان می‌آورم،زیر لب دعایی کوتاه می‌خوانم و دانه درشت تسبیح سبزم از میان انگشتم می‌افتد. می‌گویند زود رهایشان می‌کنند و من به دستگیری هنگام خواندن دعای کمیل فکر می‌کنم و دوست دارم فریاد بزنم... به محمدرضا جلایی‌پور فکر می‌کنم که هنوز یک ماه بیشتر از آزادی‌اش نگذشته است که باز به دستانش دستبند زدند آن‌ هم به جرم خواندن دعای کمیل. به یاد فاطمه شمس می‌افتم و برایش آرزوی صبر می‌کنم... صدای خنده محبوبه توی گوشم می‌پیچد چهره محسن همیشه مهربان و نگران جلو چشم‌هایم می‌آید و گریه‌ام می‌گیرد... می‌گویند زود رهایشان می‌کنند... اسم‌ها را گفته‌ام و به نام کسانی رسیده‌ام که ماه‌‌‌‌‌ها است که در بندند و استوار، زیر لب دعا می‌خوانم و دانه درشت تسبیح سبزم از میان انگشتم می‌افتد...  

خبرها روی سرمان خراب می‌شوند و حتی فرصت آخ گفتن هم نداریم. نفس‌مان را در سینه نگه می‌داریم و آهی می‌کشیم کوتاه و قلبمان تیر می‌کشد از تیزی بی رحم این روزها و زمان‌دارانش...

*پی نوشت: در آخرین خبرها آمده که محمدرضا جلایی‌پور را آزاد کردند. شکر...

*پی نوشت2:محسن هم آزاد شد. اما محبوبه...محبوبه...محبوبه...

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 15:38 توسط آيدا عزتي

امروز / ما شکسته، ما خسته / ای شما به جای ما پیروز / این شکست و پیروزی به کامتان خوش باد / هرچه فاتحانه می خندید / هرچه می زنید، می بندید / می برید، می بارید / خوش به کامتان اما / این عزیز ما را هم به خاک بسپارید...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 15:1 توسط آيدا عزتي |

احساس می‌کنم در کشوری زندگی  می‌کنم که تمام عمرم بهم دروغ گفته.وقتی  که به دنیا اومدم در گوشم اذان خواندند و بهم گفتند تو یک مسلمانی و اینجا جمهوری اسلامی است و به روش علوی اداره می‌شود.اما در سه هفته گذشته هر چه دیدم و شنیدم نشانی از اسلام و مسلمانی نداشت.این برخورد و زدن مردم چه فرقی با زدن حکومت طاغوت و دیگر حکومت‌های به اصطلاح ظالم داشت؟ اگر میرحسین موسوی باید پاسخگوی خون هایی که در این مدت ریخته شده باشد پس باید از امام خمینی به خاطر خون‌هایی که طاغوت کف خیابان‌ها ریخت خونخواهی کرد!

وقتی یک نظام توان امانت داری رای ملت را ندارد,مگه مشروعیتی هم برایش باقی می‌ماند؟دیگر به چه چیز این کشور باید اطمینان داشت؟ وقتی حتی بالاترین مقام یک کشور هم به جای اینکه به فکر ملت باشد نگران همفکرها و نزدیکان خودش است.اینجا ایران است....

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:35 توسط آيدا عزتي |