من از این روزها نمی گذرم …
حقیقت از آنچه در نوشتهها میخوانید تلختر است
وقتی تو شرایط قضاوت شدن نیستی و دیوانه میشوی از این که دیگران از دور بنشینند و از دور فقط با خواندن جملههایی ابتر که خودت هم میدانی نتوانستی آنچه که واقعا هست را بیان کنی به این نتیجه برسند که تو نا امید، غر غرو یا هر چیز دیگری هستی. پس به این نتیجه میرسی که چیزی ننویسی.
سکوت کردهام و نمینویسم. حتی احساس میکنم اندک توانایی را هم که برای نوشتن داشتم از دست دادهام. موقع ردیف کردن جملهها، کلمات از زیر دستم در میروند. این بدترین اتفاق ممکن است وقتی نظم ذهنیام هم بهم خورده و گیج و منگ فقط روزها را میگذرانم.
* خودم را مجبور نمیکنم از سال 88 بنویسم. سالی که بیشتر از یک سال بر ما گذشت. نمیشود هیچ کدام از اتفاقهای 88 را فراموش کرد. نمیشود دوایی برای حسرتهای به جا مانده از این سال را پیدا کرد. بگذاریم آرام و خسته روزهای آخرش هم بگذرد...
* هیچ وقت از تغییر سال و ماه و فصل هیجان زده نمیشوم. آخر چه هیجانی برای سالهایی که آغازش دو هفته رخوت و بیحوصلگی است، میشود داشت؟ علاقهای هم به اینکه الکی امیدوار به این باشم که سال جدید برایم سالی خوب با اتفاقهایی عزیز است، ندارم. حتما ماجراهای جدید و اتفاقهای نویی انتظار ما را میکشند اما بیایید کمی واقعبین باشیم، چه تضمینی است که همه آنها مبارک و عزیز باشند؟
* تنها میتوانم آرزو کنم که سال 89 کمتر رنج بکشیم، کمتر اذیت بشویم و کمتر حسرت بخوریم. اتفاقها هم تا آنجایی میتوانند تلخ نباشند؛ حتی گاهی خوب باشند و خوشحالمان کنند.
به فردا فکر میکنم. به 22 بهمن 88 که شبیه 22 بهمن سالهای پیش نیست. درست مثل روز قدس، 13 آبان و عاشورایی که با بوی باروت و اشکآور و صدای باتوم و شلیک گذشت...
تردید میکنم، برای نوشتن هر کلمه بارها به مفاهیمی که امکان دارد از آن برداشت شود فکر میکنم. ترسو شدهام و دستهایم برای نوشتن کلمات میلرزد.
«حتما بیا، فردا مهمتر از همه روزهایی است که بودیم» برای شماردن انسانهای بازداشتی انگشتهایمان را کم آوردیم و تصویر کسانی که میدیدیمشان، در روزنامهای یا مجلهای که دیگر نیست همکار بودیم و خاطرهای و تصویری داریم از آنها، میآید جلو چشمهایمان و نمیرود دیگر. میماند تا یادمان باشد هزینههایی که تا به امروز دادیم، دادهاند. آدمهایی که راهی زندان و بازداشتگاهها شدند و نیامدند هنوز، که بعضی مقصد بعدیشان گوری بینام و نشان در قطعهای از بهشت زهرا بود یا تختی در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان. من نمیدانم فردا میروم یا نه، نمیدانم چه میشود و چه میگذرد بر ما. من فقط میخواهم کمی فکر کنم، اتفاقات را مرور کنم و اسم آدمها را روی زبانم بیاورم و به وضعیت امروز و دیروزشان فکر کنم، تا به یقین برسم تا به "رهایی از ترسی" برسم که میرحسین موسوی در آن مناظره تاریخی گفت.