تبليغاتX
روی جاده خودم

احساس می‌کنم در کشوری زندگی  می‌کنم که تمام عمرم بهم دروغ گفته.وقتی  که به دنیا اومدم در گوشم اذان خواندند و بهم گفتند تو یک مسلمانی و اینجا جمهوری اسلامی است و به روش علوی اداره می‌شود.اما در سه هفته گذشته هر چه دیدم و شنیدم نشانی از اسلام و مسلمانی نداشت.این برخورد و زدن مردم چه فرقی با زدن حکومت طاغوت و دیگر حکومت‌های به اصطلاح ظالم داشت؟ اگر میرحسین موسوی باید پاسخگوی خون هایی که در این مدت ریخته شده باشد پس باید از امام خمینی به خاطر خون‌هایی که طاغوت کف خیابان‌ها ریخت خونخواهی کرد!

وقتی یک نظام توان امانت داری رای ملت را ندارد,مگه مشروعیتی هم برایش باقی می‌ماند؟دیگر به چه چیز این کشور باید اطمینان داشت؟ وقتی حتی بالاترین مقام یک کشور هم به جای اینکه به فکر ملت باشد نگران همفکرها و نزدیکان خودش است.اینجا ایران است....

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:35 توسط آيدا عزتي |

از تمام امروز.از تمام دویدنهایم میان کوچه پس کوچه های ولیعصر و انقلاب و آزادی و آن گازهای اشک‌آور و فلفل و باتوم  از تمام این ها می‌توانم بگذرم و بگذارم به حساب تجربه ایی گران‌بها.که به این صدای گرفته و سوزش گلو و پاهای دردناکم افتخار کنم.اما تو را هیچ وقت نمی‌بخشم.تو لعنتی,تو قاتل که دوست, برادر, خواهر و هم وطنم را می‌کشی.که آرزوهایشان را برباد می دهی. که چشمان مضطرب و نگران مادرانشان را نمی‌بینی.

                                  

برادران بسیجی دلم برایتان می‌سوزد.دلم برای آن مغزها و دنیای کوچکتان می‌سوزد.برای آن زبان و دست‌های نانجیبتان. این روزها و شب ها در خاطرمان می‌ماند تا روزی که روشنایی سحر چشم‌های شما را کور کرده باشد و ما این روزهای پر از دود و آتش و مرگ را برای فرزندان فردا تعریف می‌کنیم و سبزهایمان را به دست‌هایشان گره می‌زنیم.حیف که شما آن روز کور شده اید و خوشحالی ما را نمی‌بینید. حیف که دیگر در دست شما باتوم و چوب نیست تا حقارت و مغزهای سبکتان را پشت آنها پنهان کنید.

این روزها می‌گذرد و به فردایی می‌رسیم که دیگر جایی برای شما و هواداران شما ندارد.دنیا این طور سیاه نمی‌ماند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 3:13 توسط آيدا عزتي |

نمی‌دانم با این روزهایی که روی دستهایمان باد کرده چه کنم!بگذارم که فراموش شود, که از یاد ببرم این گلوله ها و باتوم هایی که قلب همه ما را نشانه رفته یا نگهش دارم تا روزی برای کودکم از فصلی بگویم که سبز بود.از دل هایی که به امید جوانه زده بودند اما ...

چشم‌هایم را به روی این عکس ها و فیلم های لعنتی می‌بندم.این را که دیگر می‌توانم؟که نبینم بدن هایی که جان می‌دهند و چماق‌هایی که به سر و صورت کسانی فرود می‌آید که فقط و فقط به دنبال حق خواهی رای شان به میدان آمده اند.که نبینم چهره‌های حقیر چماق به دست ها را.حقیرهایی که قدرت را به هر قیمتی می‌خواهند.

گوش هایم را می‌گیرم تا نشنوم این حرف‌های بی ارزش را, این صداهایی که ذره ایی اعتماد به نفس و صداقت ندارند اما وقیح اند.این را که می‌توانم؟که روزم را با شنیدن اسم هایی که شب پیش دستگیر یا کشته شده اند شروع نکنم.

اما نه, نه چشم هایم را می‌بندم و نه گوش‌هایم را می‌گیرم.این همان است که می‌خواهند. این روزها بیشتر و بهتر می بینم و می شنوم .

از این آزادی نزدیک به مطلق هم چیزی نمی‌خواهیم.جز خواندن همام اسمی که روی برگه های رای نوشتیم. جز چند روزنامه و سایتی که خواندنشان برایمان غیر مجاز شده.جز همین sms و موبایل هایی که هر شب از 6 تا 12 قطع می‌شود.بقیه اش ارزانی شما و آن 24 میلیون هوادار!!! خس و خاشاک را چه به آزادی!آن هم نزدیک به مطلق!؟

لطفا رنگ سبزمان را هم به لجن نکشید.این برای ماست.رای مان را به نام خود خواندید,حداقل بگذارید دلخوش "سبز" مان باشیم تا روزی که شما از قدرت ارضا شده باشید.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 3:2 توسط آيدا عزتي |

می‌نویسم 21 تمام و شروع 22 سالگی.به این فکر می‌کنم که هنوز خیلی جوان هستم.سن زیادی ندارم و کلی فرصت برای تجربه کردن و دیوانگی دارم.اما...

همین "اما" کار و خراب می‌کنه! چند وقت پیش که داشتم همین ها را برای یکی از دوستان تعریف می‌کردم و می‌گفتم دوست دارم برم کلاس "تدوین" ببینم چه طوره.گفت"دیگه 18 ساله نیستی که فرصت داشته باشی هر چیزی رو بخوای تجربه کنی.الان باید دقیقا بدونی چی می‌خوای و بیفتی دنبالش تا بهترینش بشی"

اما من هنوز نمی‌دانم دقیقا "چی" می‌خواهم...

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 1:35 توسط آيدا عزتي |

نمی‌شود نوشت خیلی چیزها را، نمی‌توان نوشت، گندش بزنند. عاشق بشوم، نمی‌نویسم، فارغ بشوم، نمی‌نویسم، دیوانگی کنم، نمی‌نویسم، گریه کنم، نمی‌نویسم، شاد باشم، نمی‌نویسم.

بعضی حرف‌ها بدجور روی دل آدم می‌ماند، آن‌ها را هم نمی‌نویسم. می‌دانم چند روز بعد پشیمان می‌شوم که چرا نوشتم، این‌که چه‌قدر امروز روز بدی بود، از آن روزهایی که انگار یک پتک می‌خورد توی سرت و چه‌قدر خوب نیستم و ناآرامم این روزها، با وجود ظاهر نسبتا آرامم در چشم آنهایی که این روزها مرا دیده‌ اند!

خسته شدم ...

پ.ن: این پست از وبلاگ"یک پنجره" عطا صادقی کپی شده. از بس که شبیه حال این روزهای منه...

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:52 توسط آيدا عزتي |