تبليغاتX
روی جاده خودم

چندان رابطه‌هایی را که روی مانیفست " تا هستی،هستم" شکل می‌گیرد و صرفا از روی عادت و ترس از تنهایی، ادامه پیدا می‌کنند را نمی‌پسندم و جسارت "نخواستن" و "نه" گفتن را بیشتر دوست دارم. جایی که "تو" تصمیم می‌گیری زندگی و رابطه‌ات را به کدام جهت بچرخانی و با که بیشتر معاشرت کنی و چه کسی را موقت یا دائم از زندگی‌ات دور کنی. این کار به من نوعی ، احساس "زنده" و "موثر" بودن می‌دهد. اما درست به اندازه لذتی که از "نه" گفتن می‌برم از نه شنیدن می‌ترسم. از اینکه من چیزی را بخواهم و جوابش "نه" باشد. اینکه دیگری خواسته‌ام را نخواهد در مواقع حاد! می‌تواند من را ویران کند. اما یادگرفتم که "نه" گفتن هم راه و روشی دارد. راه و روشی که رعایت کردنش حداقل می‌تواند خودم را از کینه و دلخوری در امان نگه دارد و روزگار مجبورم نکند به پرداخت تاوانی سنگین برای یک لحظه بی‌احتیاطی و بی‌حواسی.

 

* دیگر روزهای نبودت را نمی‌شمارم که هر چه این روزها می‌گذرد و هوا رو به سردی می‌رود بیشتر دلتنگ و نگرانت می‌شوم و وقتی تو را تصویر می‌کنم در اتاقی کوچک و نمور، سرگیجه می‌گیرم از این حجم غیر قابل تصور بی‌عدالتی. اما خوب می‌دانم که تو آرامی و زیر لب قرآن می‌خوانی...

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:33 توسط آيدا عزتي |

  اسم‌ها را یکی یکی به زبان می‌آورم،زیر لب دعایی کوتاه می‌خوانم و دانه درشت تسبیح سبزم از میان انگشتم می‌افتد. می‌گویند زود رهایشان می‌کنند و من به دستگیری هنگام خواندن دعای کمیل فکر می‌کنم و دوست دارم فریاد بزنم... به محمدرضا جلایی‌پور فکر می‌کنم که هنوز یک ماه بیشتر از آزادی‌اش نگذشته است که باز به دستانش دستبند زدند آن‌ هم به جرم خواندن دعای کمیل. به یاد فاطمه شمس می‌افتم و برایش آرزوی صبر می‌کنم... صدای خنده محبوبه توی گوشم می‌پیچد چهره محسن همیشه مهربان و نگران جلو چشم‌هایم می‌آید و گریه‌ام می‌گیرد... می‌گویند زود رهایشان می‌کنند... اسم‌ها را گفته‌ام و به نام کسانی رسیده‌ام که ماه‌‌‌‌‌ها است که در بندند و استوار، زیر لب دعا می‌خوانم و دانه درشت تسبیح سبزم از میان انگشتم می‌افتد...  

خبرها روی سرمان خراب می‌شوند و حتی فرصت آخ گفتن هم نداریم. نفس‌مان را در سینه نگه می‌داریم و آهی می‌کشیم کوتاه و قلبمان تیر می‌کشد از تیزی بی رحم این روزها و زمان‌دارانش...

*پی نوشت: در آخرین خبرها آمده که محمدرضا جلایی‌پور را آزاد کردند. شکر...

*پی نوشت2:محسن هم آزاد شد. اما محبوبه...محبوبه...محبوبه...

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 15:38 توسط آيدا عزتي

امروز / ما شکسته، ما خسته / ای شما به جای ما پیروز / این شکست و پیروزی به کامتان خوش باد / هرچه فاتحانه می خندید / هرچه می زنید، می بندید / می برید، می بارید / خوش به کامتان اما / این عزیز ما را هم به خاک بسپارید...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 15:1 توسط آيدا عزتي |

احساس می‌کنم در کشوری زندگی  می‌کنم که تمام عمرم بهم دروغ گفته.وقتی  که به دنیا اومدم در گوشم اذان خواندند و بهم گفتند تو یک مسلمانی و اینجا جمهوری اسلامی است و به روش علوی اداره می‌شود.اما در سه هفته گذشته هر چه دیدم و شنیدم نشانی از اسلام و مسلمانی نداشت.این برخورد و زدن مردم چه فرقی با زدن حکومت طاغوت و دیگر حکومت‌های به اصطلاح ظالم داشت؟ اگر میرحسین موسوی باید پاسخگوی خون هایی که در این مدت ریخته شده باشد پس باید از امام خمینی به خاطر خون‌هایی که طاغوت کف خیابان‌ها ریخت خونخواهی کرد!

وقتی یک نظام توان امانت داری رای ملت را ندارد,مگه مشروعیتی هم برایش باقی می‌ماند؟دیگر به چه چیز این کشور باید اطمینان داشت؟ وقتی حتی بالاترین مقام یک کشور هم به جای اینکه به فکر ملت باشد نگران همفکرها و نزدیکان خودش است.اینجا ایران است....

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:35 توسط آيدا عزتي |

از تمام امروز.از تمام دویدنهایم میان کوچه پس کوچه های ولیعصر و انقلاب و آزادی و آن گازهای اشک‌آور و فلفل و باتوم  از تمام این ها می‌توانم بگذرم و بگذارم به حساب تجربه ایی گران‌بها.که به این صدای گرفته و سوزش گلو و پاهای دردناکم افتخار کنم.اما تو را هیچ وقت نمی‌بخشم.تو لعنتی,تو قاتل که دوست, برادر, خواهر و هم وطنم را می‌کشی.که آرزوهایشان را برباد می دهی. که چشمان مضطرب و نگران مادرانشان را نمی‌بینی.

                                  

برادران بسیجی دلم برایتان می‌سوزد.دلم برای آن مغزها و دنیای کوچکتان می‌سوزد.برای آن زبان و دست‌های نانجیبتان. این روزها و شب ها در خاطرمان می‌ماند تا روزی که روشنایی سحر چشم‌های شما را کور کرده باشد و ما این روزهای پر از دود و آتش و مرگ را برای فرزندان فردا تعریف می‌کنیم و سبزهایمان را به دست‌هایشان گره می‌زنیم.حیف که شما آن روز کور شده اید و خوشحالی ما را نمی‌بینید. حیف که دیگر در دست شما باتوم و چوب نیست تا حقارت و مغزهای سبکتان را پشت آنها پنهان کنید.

این روزها می‌گذرد و به فردایی می‌رسیم که دیگر جایی برای شما و هواداران شما ندارد.دنیا این طور سیاه نمی‌ماند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 3:13 توسط آيدا عزتي |