تبليغاتX
روی جاده خودم

 

مي دونم كه باز هم بد قول شدم و به قولم ، به حرفم عمل نكردم .البته بر خلاف ميلم.اين روز ها بايد بر خلاف ميلم زندگي كنم.تا بعدش بتوانم بر طبق ميلم(البته اگر بشه و همه چي خوب پيش بره !) زندگي كنم.

قول داده بودم كه اين پستم در مورده نمايشگاه مطبوعات و غرفه ي 40چراغ باشه...

مثل اكثر اتفاق هاي زندگي اكثر آدم ها تصميم حضور من تو غرفه و كمك در غرفه سازي در يك لحظه ي كوتاه گرفته شد.

من از اين كارهاي اجرايي و پشت صحنه ايي خوشم مياد حالا هر كس مي تونه هر چي دلش مي خواد بگه.......

شوق ديدار با مخاطب هايي كه از هر گوشه ي شهر و بعضا كشور كه مي توانستم ببينمشون و با هاشون حرف بزنم،آدم هايي اسمشون رو تو صفحه ي نامه ها/روي صفحه ي وب/ .... ديده بودم، تمام وجودم را پر كرده بود.

بر خورد خواننده هاي پيشين و فعلي خيلي متضاد بود.بعضي هنوز به 40چراغ علاقه مند بودند اما خيلي وقت بود ديگه مجله را نمي خواندند)-:بعضي هنوز خواننده مون بودند اما با بي ميلي)-:

بودند آدم هايي كه ادعا مي كردند ديگه به مجله هيچ علاقه ايي ندارند و ديگه 40چراغ نمي خوانن اما نمي دونم چرا باز هم گشته بودن تا غرفه ي ما رو تو بدترين نقطه ي نمايشگاه پيدا كنن!؟

اما قشنگ ماجرا،قشنگ ترين ديدارها،ديدار با اون هايي بود كه چشم هاشون برق مي زد از عشق،از علاقه به تك تك بچه هاي تحريريه.وقتي كه پدري ازمون خواست براي پسرش كه درس نمي خونه چيزي بنويسيم چون مي دونست به حرف 40چراغي ها گوش ميده...مادري كه براي دخترش تو شيراز از همه عكس و امضا مي گرفت و مي گفت اول خودم مجله رو مي خونم بعد ميدم به بچه ها...

دوستاني كه خودشون اومده بودن هم كه جاي خود دارن...

اون موقع بود كه دوست داشتم تمام انرژي كه برام باقي مانده رو توي سوتي كه به مردم مي داديم رها كنم تا همه صداي من/ما رو بشنون كه خوشحالم/خوشحاليم از اين جا بودن...

گاهي فكر مي كنم اگر كسي كه با فضاي 40چراغ هيچ آشنايي نداشت 5دقيقه اونجا مي ايستاد چه فكري درباره ي ما مي كرد!؟مخصوصا وقتي كه شيطون هم مي شديم و به جاي اينكه بگيم يه قرقمبيل بده مي گفتيم (يه قر بيا!)

يه سوسمار بده، 2تا زرافه!4×6من رو بنداز! كودك من چي شد!؟يه عطسه،شب نشيني تموم شد.......

        غرفه ی چلچراغ ، اشکها و لبخندها

با هم مي خنديديم،كل كل مي كرديم و همديگه رو دست مي انداختيم تا خستگي رو حس نكنيم اما باز هم خسته مي شديم.گاهي هم غر مي زديم،داد مي زدن!(آخه ما جرات اين يكي رو نداشتيم)،اخم مي كرديم،از دست هم ناراحت مي شديم،از حراست نمايشگاه روزي چند بار بهمون گير ميدادن ...اما فقط يه چيزي مي تونست 9 روز 6_5 نفر را تو يه وجب جا كنار هم نگه داره،يك هدف واحد،يك علاقه ي مشترك...(نگيد كه نمي دونيد اون چيه)...

اونجا تقريبا همه يك سري سوال مشخص رو مي پرسيدن و از بابتش غر مي زدن:

_ امير ژوله چرا ديگه نيست؟

_ابراهيم رها چرا ديگه نمي نويسه؟

_ اين راسته كه ابراهيم رها .......

_چرا مثل قبل نيستيد!؟

_مشتركم مجله به موقع به دستم نمي رسه!؟

.

.

.

و ما بايد در 1 دقيقه تمام سياست ها و محدوديت هاي موجود را توضيح بديم و بتوانيم همه رو قانع كنيم...

جالب اينكه من اونجا چند بار اصول(چگونه مي توانيم يه نامه نويس باشيم؟) را تدريس كردم!

بعضي ها هم مي خواستن بدونن كه چه جوري ما (يعني من و پريچهر و صدرا و الميرا) تونستيم از راه نامه نويسي عضو تحريريه بشيم و ما نمي دونستيم چه بگيم...(چون هر كدوم از راهه جداگانه ايي وارد عمل شديم كه كوتاه گفتنش ممكن نبود!!!)

اونجا يه سري از خواننده هاي وبلاگم رو هم ديدم و فهميدم اين ها رو از قبل (يعني از جشن خاتمي) مي شناختم و خودم خبر نداشتم!!!از ديدن هيچ كس به اندازه ي ديدن نفيسه استانفوردوزهره ی عزیز و اون دختري كه از شهسوار اومده بود(كه فكر كنم مي دونم كيه!)خوشحال نشدم .

و از نديدن مهربانو،راحيل،فاطمه از مسجد سليمان و اون 2 دختري كه سراغم رو گرفته بودن ناراحت شدم(ايشاالله سال بعد).

روز آخر (باز هم مثل هميشه ها) دچار حس هايي متضاد شدم . ناراحتي از تمام شدن روز هاي باهم بودن و با هم نفس كشيدن و خوشحالي از اينكه تونستم اين كار رو بدون مشكل به پايان برسونم و نتيجه ي تمام خستگي ها و بي خوابي ها و شلوغي هاي جلوي غرفه خوب بود.اصلا نمي دونستم بايد چه كار بكنم .

با خودم درگير بودم كه خانمي از غرفه ي ديگري اومد و گفت: ما مال فلان نشريه هستيم و خيلي دوست داشتيم كه بياييم پيشتون اما نشد. دختر خودم مجله خودمون رو نمي خونه اما 40را مي خونه... يه سري هم فال دستش بود كه يكيش رو كشيدم بيرون جالب بود:

*در اكنون جاودانه زندگي كن نه در گذشته و نه در حال*

اين هم دوره ايي بود و خاطره ايي كه به گنجينه ي خاطراتم پيوست تا هيچ هيچ وقت فراموش نكنم .نه اين را و نه لذت با هم بودن و با هم تفس كشيدن را...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 1:1 توسط آيدا عزتي |

من یادم نرفته که وبلاگی دارم که باید بهش برسم و به روزش کنم.فعلا به شدت مشغول نمایشگاه مطبوعات و غرفه ی همان مجله سراسری هستم و نمی تونم.(علی آقا شما که باید بهتر بدونید)

بعد از پایان کار نمایشگاه با مطلبی درباره همین موضوع به روز می شم  که فکر کنم پست خوبی بشه!!!

برمی گردم......... 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:42 توسط آيدا عزتي |