تبليغاتX
روی جاده خودم
كانكت ميشم و تو اين وب سايت ها و وبلاگ ها مي چرخم .ميام به وبلاگ خودم يه سر بزنم ، ميگم بذار يه چيزي بنويسم خب حالا از چي بگم!؟

بهتره از مانا و آزاديش حرف بزنم اما نه! از 100 شماره عاشقي بنويسم كه به 200سال تنهايي رسيده اما نه پست قبليم هم به چلچراغ مربوط مي شد، از وبلاگي كه تازه پيدا كردم و كلي ازش حرصم گرفت بنويسم اما فكر كنم جام جهاني جذاب تر باشه! اما نه حوصله ي اين حرف ها رو ندارم ....پشيمون ميشم و بدون اينكه چيزي بنويسم صفحه رو ميبندم(حالا هي غر بزنيد چرا دير به روز مي كني)

تو اين وبلاگ سعي كردم خودم رو فراموش كنم و فقط اتفاق ها و آدم هاي اطرافم رو ببينم .درست برعكس كاري كه تو مزرعه مي كردم و فقط از خودم مي نوشتم...

                                           گمشدم

اما دلم براي خودم تنگ شده....

50 روز تا كنكورم مونده و من بين اين همه تست و كتاب و جزوه ردپايي از خودم پيدا نمي كنم، حوصله ي اكثر دوستان و كلا اطرافيانم رو كه بايد براي تك تكشون يه جور رفتاركنم،حرف بزنم، چت كنم و .... ندارم. كه چي بشه كه تا يه وقت حرفي نزنم ،رفتاري نكنم كه ناراحت بشن . ميرم چلچراغ اما اونجا هم اين قصه ادامه داره: يه جا بايد اخم كرد،يه جا خنديد،حواسم باشه تا سوتي ندم آخه حوصله ي سوژه شدن ندارم.....و...و...و....

پس بين اين همه آدم من كجام؟جايگاه من كجاست؟ پس چرا هر كس هر جور كه دوست داره با من رفتار مي كنه،هر جور كه راحت تره حرف مي زنه؟ اين همه آدم كه در طول روز بهشون فكر مي كنم،لحظه ايي به ياد من هستند؟

بين اين همه آدم ، بين اين همه كوچه و خيابون، بين اين همه كتاب وجزوه ، بين اين همه وبلاگ و وب سايت،بين اين همه....

من گمشدم...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 23:54 توسط آيدا عزتي |