اين روزها كه مي گذرد،هر روز
احساس مي كنم كه كسي در باد
فرياد مي زند
احساس مي كنم كه مرا
از عمق جاده هاي مه آلود
يك آشناي دور صدا مي زند
آهنگ آشناي صداي او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
اين روزها اما نه ردي از نور دارد ونه بوي نوروز.جاده هم نويد صداي آشنايي را نمي دهد.اين روزها فقط صداي سكوت را مي شنوم كه در باد زوزه مي كشد...
روزي كه اين قطار قديمي
در بستر موازي تكرار
يك لحظه بي بهانه توقف كند
تا چشمهاي خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصوير ابرها ا در قاب
و طرح واژگون جنگل را
در آب بنگرند
روزهاي خستگي بي بهانه،خسته ي روزهاي بي پنجره و ترانه،خسته ي پروازي ناكرده وابري قاب نگرفته و جنگلي كه هيچ وقت واژگون نشد،حتي در آب و خواب...
روزي كه شاعران
ناچار نيستند
در حجره هاي تنگ قوافي
لبخند خويش را بفروشند
روزي كه روي قيمت احساس
مثل لباس
صحبت نمي كنند
قيمت ترانه بالاست...چند روز پيش به فلاني يه ترانه دادم بهمان تومان...اما چون شمايي بهت تخفيف مي دم با اشانتيون لبخند... به ما و حجره مون بيشتر سر بزن.....ببخشيد آقا دلخوش سيري چند؟.....
دل ها اجازه داشته باشند
هر جا نياز داشته باشند
بشكنند
آيينه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگويد
ديوار حق نداشته باشد
بي پنجره برويد
دلي كه بي اجازه و بد موقع شكسته بود را به آيينه وصله زدم،بي خبر از اينكه خود به ديواري شكافته آويزان است. بي خيال دلي كه نبايد مي كشت و ديوار دروغگو مي شوم و خود را از پنجره واژگون مي كنم...
آن روز
ديوار باغ و مدرسه كوتاه است
تنها
پرچيني از خيال
در دور دست حاشيه باغ مي كشند
كه مي توا ن به سادگي از روي آن پريد
روز طلوع خورشيد
از جيب كودكان دبستاني
دبستاني كه بودم تو جيبم فقط تراشه هاي مداد و 50 تومني پيدا مي شد با يه سري آت و آشغال ديگه،ديوار مدرسه هم از ديوار زندان هم بلند تر بود.اون موقع ها مي گفتند بالاي ديوار هم براي خالي نبودن عريضه پرچيني از خيال زدند! تا خورشيد از آنجا طلوع كند.هنوز نمي دانم چرا حياط مدرسه مان نور نداشت؟شايد خورشيد از جيب پاره ما گم شده بود....
اين روزها كه مي گذرد،هر روز
در انتظارآمدنت هستم!
اما
با من بگو كه آيا، من نيز
در روزگار آمدنت هستم؟
پي نوشت: تلخ شدم و مغزم خالي تر از پيش.اين اشعار بالا هم قسمتي از شعرزيباي "روز ناگزير" قيصرامين پور است كه بين آنها حرف هاي مفتم را نوشتم.قصد نوشتن نداشتنم اين را هم به احترام آن 80 نظراز شما عزيزان ...