ميزي براي كار
كاري براي تخت
تختي براي خواب
خوابي براي جان
جاني براي مرگ
مرگي براي ياد
يادي براي سنگ
اين بود زندگي!؟حسین پناهی
زماني نه چندان دور نامه نوشتن را دوست داشتم،با نامه نوشتن نه تنها چگونه نوشتن را تمرين مي كردم بلكه حرف ها و خاطرات و دلتنگي هاي كوچكم را براي شرمين مي نوشتم و احساس راحتي مي كردم.نامه هاي من چيزي شبيه دفتر خاطرات بود.قصه هايي پر از رنگ.
از ارديبهشت 84 كه ديدار هايم با شرمين هفتگي شد كمتر نامه نوشتم و سر رسيدي برداشتم وتا پايان سال هيچ برگ و روزش نگذاشتم سفيد بماند.
دوست داشتم كه تمام احساس ها لحظه هايم را ثبت كنم براي آيندگان شايد.اما اين چند روز از خواندن آن روز نوشته ها گرفته و بد حال مي شوم و به سختي مي توانم سرخي چشم هايم را پنهان كنم.
روزگار غريبي است...
كلافه ام و ديواري كوتاه تر از ديوار روزهاي رفته پيدا نمي كنم.دلم براي خانه آرزوها تنگ شده، با آن سقف كوتاهش كه زيادي كوتاه بود براي آرزوهاي بلند و دنباله دار من/ما.
آرزوهايم را در مشتم پنهان كرده ام تا گم شان نكنم.آخر ديگر نمي دانم چقدر ازشان فاصله دارم.گاهي آن قدر دور كه حتي نيم سايه اش هم نصيب ام نمي شود و گاه اين قدر نزديك كه دست هايم براي داشتنش كوچك مي شود.
داريم بزرگ مي شويم و انگار براي بزرگ شدن بايد واحد جدايي و تنهايي را هم پاس كنيم و دلمان را خوش كنيم به آن خاطرات رنگ پريده و نخ نما اما عزيز و دوست داشتني.خاطراتي كه هيچ وقت از مرور صدباره اش خسته نمي شويم.

كسي كه بيشتر خاطرات خوبم با او رقم خورده يه جايي تو همين شهر بزرگ داره شب هاي طولاني رو به روزهاي كوتاهش وصله مي زنه و من اصلا نمي دونم كجاست؟چه احساس بدي دارم...
رمضان آمد تا دوباره آرزوهای کهنه مان را میان ربنا های شجریان مرور کنیم.تا شاید گشایشی شود.
گفتني ها كم نيست اما تا همين جاش هم اين پست زيادي شخصي شد! پس ببخشيد و بقيه ننوشته هايم را سفيد خواني كنيد...