تبليغاتX
روی جاده خودم

* ازطرف فواد به یلدا بازی دعوت شدم دوست داشتم من هم تو این بازی که راه افتاده نقشی داشته باشم اما هر کاری کردم دیدم اصلا اهل اعتراف کردن نیستم و شاید بزرگترین اعترافی که بتونم بگم این باشه که تو بچگی به آشپزخانه می گفتم آپ شامونه!

از خیر یلدا بازی گذشتم و مجبور شدم دعوت فواد رو رد کنم.

* بازهم ازطرف فواد قورباغه ی طلایی را به پاس تلاش هایم در ستون وب نورد چلچراغ گرفتم(یعنی قراره بگیرم).خب مثل همه آدم ها که از گرفتم هر هدیه ایی خوشحال می شن من هم الان خوشحالم.

                                         هیچ ربطی به نوشته ام نداره!

* هفته پیش صدام اعدام شد و رسانه ملی هم به صورت شبانه روزی از 6 شبکه داره زندگی نامه صدام و جنایت هاش رو نمایش میده.

با اینکه مثل همه از صدام بدم می آمد اما ازاعدام شدنش اصلا احساس خوبی نداشتم.

با اعدام صدام نه گرفتگی نفس شیمیایی ها رفع میشه و نه کسی که  پدرش تو یه قاب عکس و پلاک شکسته خلاصه شده می تونه حضور پدررا احساس کند.

به نظر من بزرگترین شکنجه برای موجوداتی مثل صدام که به داشتن قدرت عادت کردن.زندگی کردن بدون هیچ گونه قدرتی وحق انتخابی در کوچکترین و پیش پا افتاده ترین مسائل زندگی می تونه باشه.

اعدام کمترین و راحت ترین حکمی بود که می تونست برای صدام صادر بشه.

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 23:19 توسط آيدا عزتي |

یکی از بزرگ ترین اشکالات وبلاگ نویسی من اینه که نمی رسم یا حوصله نمی کنم راجع به مسائلی که پیش میاد یا اتفاقاتی که می افته به موقع بنویسم.

مثل همین شب چله چلچراغ که با تمام خوبی هاش و خاطره ی شیرینی که برامون باقی گذاشت,اما با تلخی آخرش نمی تونیم راحت کنار بیاییم و دلمون می خواست که می توانستیم سالنی بزرگتر می گرفتیم,کاش بچه ها این قدر برای گرفتن کارت اضافه اصرار نمی کردند,کاش مهمان های....کاش,کاش و ده ها یا صد ها ای کاش دیگه که دیگه حالا هیچ اهمیتی نداره...

خیلی سخته بعد از حدود دو هفته دوندگی و دعوت از تمام میهمانان ویژه و چلچراغی و تماس گرفتن و کارت دادن,ببینی یه سری از همان دوستانی که موقع گرفتن کارت چشمانشان از خوشحالی برق می زد پشت درهای بسته چشم های ترشان را ازهم پنهان می کنند.

دقیق نمی دونم چند نفر از چلچراغ خوان ها به اینجا سر می زنند اما می خوام بگم که دیگه دیره برای اینکه دنبال مقصر بگردیم,که تکرار مکدرات است و بهتره دوستی چند ماهه یا چند ساله مون رو به خاطره یک بی نظمی مقطعی خراب نکنیم.نمی دونم اگر من جای یکی از اون آدم هایی بودم که پشت در مونده بودن چکار می کردم؟صبر می کردم به امید اینکه درها باز بشه (که 1 ساعت بعد از شروع برنامه درها باز شده بود) یا پا روی تمام تصورات و خوش خیالی هایم می گذاشتم و دلخور وعصبانی بر میگشتم و سعی می کردم اصلا به یاد نیاورم اون روز و اون ساعت چرا از خونه بیرون اومده بودم؟واقعا نمی دونم؟....

می خواستم مثل پارسال گزارش کوتاهی ازجشن و برنامه هاش بنویسم, از اجرای خوب شرمین نادری و نیما رئیسی و اینکه روی سن خودشان بودند ونقش بازی نمی کردند,از نشان ها و میهمان های ویژه.از فیلم محرمانه,ازبدلکاری پیمان ابدی ,ازکل کل های درست و نادرستی که به عنوان یکی از بچه های اجرایی مجبور شدم با میهمان هاوانتظامات داشته باشم و.....

اما ترجیح می دهم به احترام تمام کسانی که به پشت در های بسته موندند و بدون اینکه خواست و اراده ایی کار باشد به وقت و خواسته شان توهین شد,سکوت کنم و کاش در حد و اندازه هایی بودم که می توانستم بهشان قول بدهم که (اگر خدا خواست و بودیم و بودند و بودید) در مراسم سال بعدمان از حالا برایشان صندلی خالی ایی کنار گذاشته ایم.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 14:26 توسط آيدا عزتي |