تبليغاتX
روی جاده خودم
 

لحظه ی تحویل سال کنار سفره هفت سین ننشستم وآرزویی نکردم,حتی دعای یا مقلب القلوب را هم نخواندم , نخواستم که بیدار باشم وسالی را ببینم که دارد توی آینه رو به رو تحویل می شود و من هنوز نمی دانم چند ساله ام و کجا گم شده ام!سال های  کودکی معیار بزرگ شدنم آینه ایی بود که آرزو داشتم  بالا خره تمام صورتم را نشانم بدهد نه فقط پیشانی و چشم و ابرویم را, حالا آن قدر بزرگ شده ام که فقط لب و دهان و چانه ام را نشان می دهد. اما من حتی دستم نمی رسد تا غبار آینه را پاک کنم.

حالا هم احساس تازگی وطراوت سال نو را ندارم.که ترجیح می دهم فکر کنم هنوز روزهای آخر اسفند 85 است و86 شروع نشده,نه به خاطر اینکه 85 سال فوق العاده خوبی بود!نه.چون روزهای کهنه و تمام شده ی آخر سال را که پر از خاطرات 12 ماه گذشته است را ترجیح می دهم به روزها و ماه ها و سال  تازه .

که می ترسم از روزهای نیامده.اتفاق ها و حوادث پیش بینی نشده,رابطه های جدید و تجربه هایی که قرار است مال من بشود. سال 85  به من یاد داد که هر غیر ممکنی, ممکنه.

و این همان قدر که هیجان انگیزه,ترسناک هم هست که درست مثل همین سالی که گذشت کم بیارم و دیگه ندونم باید چه کنم و خودم را بسپارم به زمان و تقدیر حتی!

 

*ببخشید که باز هم تلخ شد.شاید به یک خانه تکانی درست و حسابی احتیاج دارم.به بایگانی تمام خاطره ها و آدم های تمام شده ی سال 85.

+ نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 16:23 توسط آيدا عزتي |