تبليغاتX
روی جاده خودم
 

چند روز پیش تو یکی از همین خیابون های همیشه شلوغ  و پر حوصله تهران که حال و حوصله من را که همیشه عجله دارم و دیرم شده را می گیرد, شمارش معکوس چراغ قرمزعابر را می شمردم که چشمم به یک آشنای دور افتاد.دوستی از دوران مدرسه که در دوره ایی زیاد با هم حرف می زدیم و سفره ی دلمان را برای هم باز می کردیم.اما آشنایی و شاید دوستی مان 3_2 سالی شد.

چند دقیقه ایی به هم خیره شدیم.انگار می خواستیم مطمئن بشویم و سوتی ندهیم. درست بود اشتباهی نکرده بودیم.چراغ سبز شد  موقع رد شدن از خیابان نگاهمان را از هم نگرفتیم و به هم نزدیک شدیم.اما وقتی وسط خیابان که به هم رسیدیم بی حرف و حتی لبخندی به راحتی از کنار هم گذشتیم.هر کدام راه خودمان را رفتیم من دیرم بود.شاید او هم عجله داشت.شاید هر دو منتظر بودیم دیگری لبخند بزند و دستمان را در دست هایش بگیرد و بکشد گوشه ایی و شروع کنیم به حرف زدن, شاید هم جیغ کشیدن.

اما چه حرفی؟این که چه می کنیم و کجاییم و...

شاید آن چند دقیقه ایی که بهم خیره شده بودیم هیچ نقطه مشترک و آشنایی در چهره هم پیدا نکردیم.شاید در هم دنبال همان آیدا و.... قدیم می گشتیم و پیدا نکردیم.پس دلیلی نداشت حتی چند دقیقه ایی وقت تلف کنیم و همان خاطره های کهنه را دوباره برای هم تعریف کنیم.در دنیای جدید من جایی برای او و در دنیای او دیگر جایی برای من نیست دیگر حرف و حس مشترکی بین مان نمانده بود برای مرور کردنش.انگار باید از هم می گذشتیم.

 

                             

 

این اتفاق باعث شد بیشتر روز را به تمام  دوست ها و دوستی های تمام شده ام فکر کنم .از دوست های دبستان ام شروع کردم و رسیدم به دوست های دبیرستان و حالا هم دوست های دانشگاه و هر دوست و آشنا دیگری که در جاهای دیگر و به بهانه های مختلف  با هم آشنا شده ایم.

تو زندگی , آدم های زیادی وارد زندگی مان می شوند.ازآنها یاد می گیریم ,یاد می دهیم با هم درپیاده روها و خیابان ها قدم می زنیم و با هم خوش می گذرانیم و وقتی هم که به هر دلیلی ادامه دوستی ممکن نباشد از هم می گذریم. به همین راحتی.

هر کدام  راه زندگی خودمان را می رویم و هیچ وقت منفعت ها و موقعیت های خودمان را وقف دیگری و دیگری ها نمی کنیم و حدالمقدور موقعیتی هم برای دیگری به وجود نمی آوریم حتی اگر بتوانیم .ازخودگذشتن هم دیگر معنی ندارد و عبارتی است موهوم.

"با تو هستم تا وقتی که حوصله ام را سر نبری و موقعیت و منفعت هایم را به خطر نیندازی." شاید درست اش هم همین است و دوستی در همین حد تعریف می شود.

شاید همین دوست هایی هم که امروز در هر جایگاه و به هر بهانه ایی دوستمان هستند و کنارمان.روزی روزگاری از کنار هم بگذریم و دنبال کار خود بدویم که دیرمان شده و فرصت لبخند هم نداریم که احتمالا آن روزهم  دوست های جدیدی داریم و آدم های دیگری اطرافمان را گرفته اند.

 

 دفتری دارم که سال پنجم دبستان و سوم راهنمایی دست به دست می چرخید و همان طور که من در دفتر دیگران چند خطی به یادگار می نوشتم آنها هم درآن دفتر خواسته اند یادشان را برای همیشه در ذهن ام زنده نگه دارند.

معمولا تمام صفحات با این جمله و جملات شبیه تمام شده است:

"هیچ وقت فراموشت و نمی کنم و همیشه در یادم هستی دوست خوبم" حالا مدتی است دیگرآن صفحه ها را نمی خوانم.حالم را بهم میزند و از فکر این که من هم چنین خزعبلاتی نوشته ام خراب تر می شوم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 0:58 توسط آيدا عزتي |

 

سال های زندگی چیزی شبیه به لایه های پیازاست درهم تنیده , وابسته و جدا ناپذیر.که بی همدیگر شکننده و بی معنی می شوند.

وقتی 20 ساله می شوی هم همان دخترک 4 ساله ایی هستی که دلت لک زده برای اینکه خودت را برای مادرت لوس کنی و تمام دلتنگی های کوچکت را در آغوشش گریه کنی.

یا شاید هم دختر 7 ساله اول دبستانی که وقتی برای اولین بار اسمش را روی کاغد بی خط نوشت از خوشحالی کل مدرسه را دور خودش چرخید و همه را به شیرینی لبخند و شکلاتش مهمان کرد.

وقتی 20 ساله می شوی باز هم همان دختر دبیرستانی خالی و سرگردانی هستی که آن قدر آرزوهای کوچکش را تکرار کرده که فراموش شده اند!و درحبابی قشنگ از رویاهایش زندگی می کند.

همان دختر تخس دوم و سوم دبیرستانی که بیش از حدی که برایش تعیین کرده اند حرف می زند و نمی گذارد آدم های تشنه محترم بودن و از دخترکان 15_16ساله "شما" شنیدن, با آن ذهن های خط کشی شده شان به شخصیتش توهین کنند.

18 سالگی و تجربه اولین احساس دخترانگی ,عاشق ایستادن رو به روی آینه های قدی و لذت بردن ازاندام باکره و دست نخورده .

 

 بیستمین سال زندگی ام  را شروع  می کنم.تجربه هایی دارم و تجربه های بیشتری را هم ندارم.با تمام دوست داشتن ها و دوست نداشتن هایم  که گذشته اند و خاطره های امروزم هستند.با اینکه از هر نوع انتظارنفرت دارم و حالم را خراب می کند اما در این یک مورد با اشتیاق منتظر اتفاق های تازه ام و دنبال زندگی خودم هستم,حتی اگر اشتباه هایی هم داشته باشم که بدون به خاکی زدن و از جاده منحرف شدن,رسیدن به آخر ممکن نیست.حتی گاهی این اشتباه ها,شیرینی و هیجان های زندگی مکانیکی و رو به روال مان هستند.

 

2خرداد 86 برای بیستمین بار متولد شدم و به افتخار خودم هوررررررراااااااااااااا کشیدم................

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 12:0 توسط آيدا عزتي |