تضاد مزخرف ترین چیزیه که تو زندگی باید باهاش دست و پنجه نرم کرد.اینکه کاملا منطقی و عقلانی فکر کنیم و تصمیم بگیریم اما موقع عمل کردن که می رسه حماقت می کنیم و احمقانه ترین کار ممکن رو می کنیم.
اینکه خودت درگیر خاطرات و نوستالژی باشی و به بعضی از آدم ها بیش از حد فکر کنی و خاطراتش رو ورق بزنی اما به دوستت بگی عاقل باش و به هر کس همون قدر که لیاقتش رو داره فکر کن نه بیشتر!
اون موقع است که دیگه حتی خودت رو هم نمی تونی قانع کنی و کارهات رو توجیح کنی و اوج بی منطقی و بی ثباتی!یه روز الکی شادی و قهقهه میزنی و یه روز هم میشی شبیه کشمش له شده!بد عنق و بی حوصله.
همه ی این ها رو گفتم تا بگم از این الاکلنگ بازی که برای خودم راه انداختم خسته شدم.از اینکه روز یه جور فکر می کنم , شب یه جور دیگه!آخرش هم یه کاری بکنم که نفهمم حماقت کردم یا جسارت به خرج دادم!؟