چند روزی بود که میخواستم این شعر رو پیدا کنم و اینجا بنویسم.اما پیدا نمی شد.انگار بین صفحات کتاب گم شده بود.شاید هم خودش رو از من قایم میکرد.اما امروز پیداش کردم.اما حیف! همین امروز که این شعر رو پیدا کردم, شاعر شعر گم شد... مرگ چه چیز مزخرفیه! هستی,زندگی میکنی,نفس میکشی,دوست داری و دوستت دارند اما در یک لحظه دیگه نیستی!تمام.کات.
شعرهای قیصر امین پور رو دوست داشتم.شعر هاش دم از لحظه ها و حس های آشنایی میزدند. لحظه های که ما هم تجربه اش کردیم.فقط عرضه زیبا نوشتنش رو نداریم. حالا باید دلمون رو خوش کنیم به همین چند دفتر شعری که ازش مونده.
نه!
کاری به عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
.
.
.
زیرا
هر چیز و هر کسی
که دوستر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند...
پس من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار,دیگر
کاری به من نداشته باشد
.
.
.
سرم سنگين است.سرم را که روی زانوهايم می گذارم ياد چيزهای خوب می افتم.چه احساس خوبی دارد ياد چيزی های خوب افتادن,مثل افتادن توی حوض در يک روز گرم تابستانی.
بعضی آدم ها از خنديدن, اشک توی چشمشان جمع می شود.من از گريه کردن,خنده جمع می شود توی دهنم.
چقدر پر از حرفم امروز,بهم یاددادن آدم اول بايد فکر کند بعد حرف بزند.از آن روز هر وقت فکر می کنم که بعد حرف بزنم,حرفم نمی آيد.
همش فکر می کنم که يکی توی خودم هست که حرف می زند. نمی دانم چه کسی است؟ ولی يک نفر هست که خيلی شبیه خودم می ماند .جلوی آينه که می ايستم پشت سرم قايم می شود.
من امشب دلم ترانه می خواهد.چقدر غمگين بودن بد است . آدم بغضش از دلش بالا می آيد.
ولی خب ترانه رقصيدن می خواهد,مثل بوسه که لب می خواهد. باز گفتم بوسه ... دهانم طعم خاک گرفت.