من این نگاه ها و پچ پچ های یواشکی تو گوش هم رو می بینم و می فهمم.اما دوست دارم چشم هام رو ببینم و بگذرم.می ترسم از تکرار تاریخ!می ترسم یه روزی شاید همین روزهای نزدیک به بهانه ایی نگاه ها گره بخورند.آن وقت...
نه اصلا دستم و دلم نمیره این نوشته رو ادامه بدم.از ترسی بنویسم که این روزها چنگ انداخته به تمام وجودم و یک لحظه هم راحتم نمی ذاره. ازکابوس های شبانه ایی که خواب راحت رو ازم دریغ کردند.
هیچی بدترازاین نیست که مطمئن باشی اگر قرار باشه اتفاقی بیفته, می افته و تو هیچ کاری نمی تونی بکنی.حتی شاید نتونی فریاد بکشی.میشی شبیه یه بازیکن که به هر دلیلی بازی بهش نرسیده و حالا در جایگاه تماشاچی ها نشسته و با حرص به بازی نگاه می کنه و براش فرقی هم نمی کنه کی برنده باشه و کی بازنده. مهم اینکه اون از بازی کنار گذاشته شده....
این قدر دارم حرفم رو می پیچونم که خودم هم قاطی کردم دارم چی میگم و منظورم چیه!؟
فقط امیدوارم این اتفاق که چند روزه تمام ذهنم به خودش مشغول کرده نیفته. که اگر بشه آنچه نباید,حسابی بهم میریزم همین!
نفهميدن وحشتناك است
نفهميدن و در آغوش كشيدن
ولي انگار عجيب نيست
فهميدن هم وحشتناك است
وحشتناك
هم با اين و هم با آن به خود زخم ميزنيم
و من دلخوشم
به درك ابتدايي ام از تو
كه نيازارم روح مهربانم را به نفهميدن
و نميرانم به فهميدن.
پ ن۱ "نمی دونم این شعر از کیه. دوستش داشتم گفتم بذارم تو وبلاگم.همین.