تبليغاتX
روی جاده خودم
 

2 ساله دیگه شب های محرم خونه می مونم  و علاقه ایی برای بیرون رفتن و پرسه زدن بین  هیات های عزاداری و بوی اسفند دود شده ندارم.نمی فهمم چرا تو مسجد این مراسم ها رو اجرا نمی کنن و میان تو خیابون و جلوی چشم دیگران عزاداری میکنن.این مراسم ها تبدیل به یه نمایش مناسبتی شده که همه بهش عادت کردیم.

ولی همون موقع هم که بیرون می رفتم چند تصویر برام گنگ و غیر قابل هضم بود.

 

1-      شماره ها و چشمک هایی که توی اون شلوغی بین دختر و پسرهای عزادار و سیاه پوش رد و بدل می شد!نمی دونم چر؟ا ولی الان یاد اون دیالوگ  پرویز پرستویی تو فیلم مارمولک افتادم که میگه:"تو ماه محرم و صفرنجسی حروم,سرقت ممنوع!" نمی گم این کارها نجس یا حرومه اما معتقدم وقتی تو یه فضای متفاوت و حالا مذهبی ترقرار میگیریم باید یه سری مسائل رو رعایت کنیم.دوست نداریم بشینیم خونه و هر کاری دلمون می خواد بکنیم اما وقتی سیاه میپوشیم و میایم بیرون باید یه سری کارها و شیطنت ها رو تعطیل کرد.

2-      خب هرکس تو زندگی شخصی اش یه سری مشکل داره که دوست داره رفع بشه.برای رفع شدنش هم  گاهی پیش دعا نویس و رمال میره,وقتی که جواب نمیگیره نذر میکنه و.... گاهی وقت ها که از جلوی خانم ها و آقایونی که تو این مراسم ها به شدت گریه می کردن رد میشدم صداشون رو میشنیدم که حالا بر فرض مریضم رو شفا بده,عزیزم و آزاد کن و... اون وقت بود که از خودم می پرسیدم این اشک ها و ناله ها به خاطر مشکل خودشونه اعزای امام حسین شده بهانه ایی برای گریه کردن و خالی شدنشون یا این اشک ها برای امام حسین و آنچه بر او و  یارانش گذشته!؟

 

نمیدونم حرف هام چقدر بی ربط یا با ربط و درسته اما این دوتا تصویرازدیشب تا حالا جلوی چشم هامه و دارم بهشون فکر می کنم.ولی هنوز به هیچ جوابی نرسیدم.

اما از تمام این شب ها و سر و صدا ها عاشق آرامش و غریبی شام غریبانم.

شمع هایی که آرام آرام در شب می سوزند و آب می شوند تلخ ترین تصویری است که می شود دید.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 19:5 توسط آيدا عزتي |

 

عقب تاکسي کنار دو دختر جوان نشسته بودم، از پنجره بيرون را نگاه مي کردم و به حرف هاي آنها گوش مي کردم. «ديروز دوباره داشت همون مزخرفات هميشگي رو مي گفت، ديدم ديگه حوصله اش رو ندارم، گفتم؛ «بسه ديگه، خفه شو.» گفت؛ «اين چه طرز حرف زدنه؟» گفتم؛ «همينه که هست، خسته ام کردي. خيلي وقته خسته ام کردي ولي تحمل ات کردم. دور و برم دارم همه چي رو تحمل مي کنم ولي تو رو که ديگه مجبور نيستم تحمل کنم» گفت؛ «منو داري تحمل مي کني؟» گفتم؛ «خيلي وقته، خيلي وقته ازت خسته شدم.»

گفت؛ «پس چرا زودتر بهم نگفتي؟» گفتم؛ «چه مي دونم، نگفتم ديگه. فکر کردم تموم مي شه ولي نشد».» دختر دوم گفت؛ «اون چي گفت؟» «از ديروز ول کرده رفته، هرچي هم زنگ مي زنم جواب نمي ده. خيلي نگرانم.» دختر دوم گفت؛ «حالا يه نفسي بکش.» اولي گفت؛ «نه بابا، نفس چيه؟»

«مگه خسته نشده بودي؟» دختر اول گفت؛ «چرا، ولي الان خسته ترم.» بعد با صداي بلندتري گفت؛ «خيلي خسته ام.» راننده در آينه نگاه کرد و گفت؛ «خسته نباشيد.»
این یادداشت سروش صحت در ستون "در تاکسی" رویداد روزنامه اعتماد ۱۵/۹/۸۶ بود.

حالا حکایت ماست.خسته شدم .ولی نمی تونم کاری بکنم آخه می ترسم بعدش خسته تر بشم. 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 15:24 توسط آيدا عزتي |