تبليغاتX
روی جاده خودم
 

* احساس رهایی می کنم.به کسی یا چیزی تعلق خاطر ندارم که به خاطرش مجبور به تحمل چیزها یا کسانی باشم که حضورشان آزارم می دهند.

* می دانم که چه چیزهایی را دوست ندارم. می دانم که تحمل چه چیزهایی برایم غیر ممکن است.می دانم چه کسانی را دوست ندارم و ندیدنشان خوشحالم می کند. اما دقیقا نمی دانم چه چیزهایی را دوست دارم. دیدن چه کسانی خوشحالم می کند!؟

* کم طاقت شده ام.زود عصبانی می شوم و حرف هایی می زنم که در عین درست بودن نباید می گفتم بنا بر همان مصلحت احمقانه همیشگی.البته تازگی ها متوجه شده ام شبیه آدم هایی شده ام که چیزی برای از دست دادن ندارند و یا آدم هایی که دلخوشی ازشان ندارم توانایی گرفتن چیزی از من  را ندارند.خوب که نگاه می کنم می بینم تعداد آدم هایی که دوست شان ندارم و یا حوصله شان ندارم هر روز بیشتر از قبل می شود.این دیگر مشکل خودم است!

*دقیقا نمی دانم این 6 ماه را چطور گذراندم.خوب یا بد؟ همه چی معمولی بود.همین معمولی بودن آرزوی سال گذشته ام بود.اما حالا در دراز مدت خسته ام کرده.قدم بعدی خوب بودن است.سرحال و با نشاط بودن .

* مپندار که خاموشی من***هست برهان فراموشی من

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 1:15 توسط آيدا عزتي |