تبليغاتX
روی جاده خودم


می نویسم و پاک می کنم.چند خطی می نویسم اما دکمه دیلیت را فشار می دهم و تمام کلمه ها و جملات را آرام  پاک می کنم. دستم به نوشتن می رود اما دلم راضی نیست. از این پاییز لعنتی می نویسم که چقدر بوی خداحافظی می دهد اما دلم گواهی نمی دهد و می گوید شاید همه چیز درست شد.

دلتنگ دوست ها و دوستی هایم هستم ومی خواهم از بی معرفتی هایمان بنویسم اما باز دلم می گوید شاید همه چیز درست شود.

غروب یک روز بارانی عطری آشنا مشامم را پر و نفس کشیدن را سخت می کند. سوار ماشین می شوم می خواهم اس ام اسی بنویسم .... این بار عقلم جلویم را می گیرد. بیرون را نگاه می کنم و با ابر .... می نویسم و پاک می کنم.دلم می گوید "این نیز بگذر" شاید این هم درست بشود.

می نویسم. می خوانم و پاکش می کنم.نوشته هایم بوی غم می گیرد.بوی دلتنگی.نشان از خواب هایی دارند که هر شب می بینم و برای کسی تعریف شان نمی کنم تا فراموش شوند.

نمی خواهم دوباره متهم شوم. مدتی است دارم نقش آدم های فراموشکار را بازی می کنم. کسانی که حتی دیروزشان را هم به یاد نمی آورند...

می نویسم و پاک می کنم.نمی خواهم کسی بداند در این روزهای لعنتی به چه فکر می کنم. می نویسم که هیچ وقت خودم را.......هیچ کس را .... می نویسم , پاک می کنم و جایش نقطه ها را پشت سر هم ردیف می کنم.

باز هم دلم می گوید شاید درست شد.شاید فراموشی گرفتی از شر این کابوس راحت شدی. دلخوش این شایدها هستم .اینکه شاید همه چیز درست شود...شاید...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 0:43 توسط آيدا عزتي |