تبليغاتX
روی جاده خودم

* "چرا این قدر غر می زنی؟" " چرا این قدر تلخ و نا امید می می نویسی؟" می‌خواهم در  اولین پست امسال جوابی کوتاه به این سوال های همیشگی بدهم. اول اینکه از روی عادتی قدیمی هر وقت به هر دلیلی سر حال نیستم سراغ نوشتن می روم تا کمی آرام بشوم.(عادتی که می خواهم ترکش کنم) پس این پست ها اغلب در چنین زمان هایی نوشته شده اند و حق دارند که غر بزنند و بی حوصله باشند.اما این را هم بگویم اصولا آدم سرخوشی نیستم که به درز دیوار هم بخندم.اما ناامید نیستم و هیچ وقت هم نبودم. حتی در بدترین شرایط هم می دانستم که روزهای دیگر و بهتری در انتظارم هستند.

* این روزها ذهنم مشغول مرور کسانی است که روزی دوست هایم بودند اما حالا دیگر کاری به کار هم نداریم.غصه نمی خورم و می دانم که دوست ها و دوستی ها تا ابد ادامه پیدا نمی کنند و بهانه های زیادی هم می شود برای دیگر دوست نبودن پیدا کرد اما… دقیقا همین "اما" است که مرا درگیر کرده است.

*خواندن بیانیه مایلی کهن تیر آخری بود برای اینکه بدانیم در چه فضای پر از سوتفاهم و مریضی زندگی می کنیم.که مربیان رده بالای! فوتبال این کشور هنوز به سبک لات های دهه 40 حرف می زنند, انتقاد پذیر نیستند و نقطه ضعف های خود را به حضور و توطئه‌ی دست های همیشه پنهان نسبت می دهند. تمام این ها را اضافه کنید به فروش تاسف انگیز اخراجی ها و حرف های کارگردانش در دفاع از این فیلم مبتذل! ما چرا و چه وقت این قدر مریض شدیم؟ این قدر عصبی و بی منطق.انگار وقت آن رسیده که بنشینیم و دوباره همه مفاهیم و ارزش ها را برای خودمان تعریف کنیم.

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 1:58 توسط آيدا عزتي |