تبليغاتX
روی جاده خودم - دربند اما سبز

نمی‌دانم با این روزهایی که روی دستهایمان باد کرده چه کنم!بگذارم که فراموش شود, که از یاد ببرم این گلوله ها و باتوم هایی که قلب همه ما را نشانه رفته یا نگهش دارم تا روزی برای کودکم از فصلی بگویم که سبز بود.از دل هایی که به امید جوانه زده بودند اما ...

چشم‌هایم را به روی این عکس ها و فیلم های لعنتی می‌بندم.این را که دیگر می‌توانم؟که نبینم بدن هایی که جان می‌دهند و چماق‌هایی که به سر و صورت کسانی فرود می‌آید که فقط و فقط به دنبال حق خواهی رای شان به میدان آمده اند.که نبینم چهره‌های حقیر چماق به دست ها را.حقیرهایی که قدرت را به هر قیمتی می‌خواهند.

گوش هایم را می‌گیرم تا نشنوم این حرف‌های بی ارزش را, این صداهایی که ذره ایی اعتماد به نفس و صداقت ندارند اما وقیح اند.این را که می‌توانم؟که روزم را با شنیدن اسم هایی که شب پیش دستگیر یا کشته شده اند شروع نکنم.

اما نه, نه چشم هایم را می‌بندم و نه گوش‌هایم را می‌گیرم.این همان است که می‌خواهند. این روزها بیشتر و بهتر می بینم و می شنوم .

از این آزادی نزدیک به مطلق هم چیزی نمی‌خواهیم.جز خواندن همام اسمی که روی برگه های رای نوشتیم. جز چند روزنامه و سایتی که خواندنشان برایمان غیر مجاز شده.جز همین sms و موبایل هایی که هر شب از 6 تا 12 قطع می‌شود.بقیه اش ارزانی شما و آن 24 میلیون هوادار!!! خس و خاشاک را چه به آزادی!آن هم نزدیک به مطلق!؟

لطفا رنگ سبزمان را هم به لجن نکشید.این برای ماست.رای مان را به نام خود خواندید,حداقل بگذارید دلخوش "سبز" مان باشیم تا روزی که شما از قدرت ارضا شده باشید.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 3:2 توسط آيدا عزتي |