از تمام امروز.از تمام دویدنهایم میان کوچه پس کوچه های ولیعصر و انقلاب و آزادی و آن گازهای اشکآور و فلفل و باتوم از تمام این ها میتوانم بگذرم و بگذارم به حساب تجربه ایی گرانبها.که به این صدای گرفته و سوزش گلو و پاهای دردناکم افتخار کنم.اما تو را هیچ وقت نمیبخشم.تو لعنتی,تو قاتل که دوست, برادر, خواهر و هم وطنم را میکشی.که آرزوهایشان را برباد می دهی. که چشمان مضطرب و نگران مادرانشان را نمیبینی.
برادران بسیجی دلم برایتان میسوزد.دلم برای آن مغزها و دنیای کوچکتان میسوزد.برای آن زبان و دستهای نانجیبتان. این روزها و شب ها در خاطرمان میماند تا روزی که روشنایی سحر چشمهای شما را کور کرده باشد و ما این روزهای پر از دود و آتش و مرگ را برای فرزندان فردا تعریف میکنیم و سبزهایمان را به دستهایشان گره میزنیم.حیف که شما آن روز کور شده اید و خوشحالی ما را نمیبینید. حیف که دیگر در دست شما باتوم و چوب نیست تا حقارت و مغزهای سبکتان را پشت آنها پنهان کنید.
این روزها میگذرد و به فردایی میرسیم که دیگر جایی برای شما و هواداران شما ندارد.دنیا این طور سیاه نمیماند.